|
کارگاه خیال |
تصمیم دارم کمی در زمان جلو بروم و از اوخر دوران ابوریحان ادامه بدهم اگر نیاز شد به این زمان بینابین که تعریف نکرده ام فلاش بک خواهم زد اواخر تابستان 74 بودطرح کتان به اواخر عمرش رسیده بود و از اعضای شروع کننده آن هیچ کدام باقی نمانده بودند به جز سهیل.هیچ کدام از دختران قدیم نبودند من گاه به گاه برای دیدن سید به آزمایشگاه زراعت سر می زدم و میدیدم که چند دختر جدید دارند با دقت و حوصله برگهای کتان را از ساقه جدا و شمارش می کنند. از معدود زمان هایی بود که فضای ابوریحان به من سنگینی می کرد و دلم نمی خواست آنجا باشم.اما هیچ جای دیگری هم نداشتم.یک روز با یار و مونس تنهایی هایم یعنی صادق صحبت می کردم و بحث به چند نفر از دانشجویان قدیمی رسید که رفته بودند دنبال احداث گلخانه خیاردرختی و موفق هم شده بودند آنشب سید صادق ومیرشاهی را دور هم جمع کردم و گفتم بیایید ما هم همین کار را بکنیم.باید هرجوربود مجابشان می کردم چون طاقت ماندن در ابوریحان را نداشتم.چند واحد مانده بود که خیلی نامنظم ودر حد رفع تکلیف سرکلاس ها می رفتم بلاخره توافق کردیم که کار را شروع کنیم.صادق گفت شصتی که در قسمت ترابری است، از مایه داران پاکدشت هم هست و باغ و گلخانه دارد و حاضر به شراکت هم هست.قرار شد سید زحمت صحبت با شصتی را تقبل کند و ما به فکر تهیه پول باشیم.من اخیرا از طریق برادرم،300 هزار تومان به دستم رسیده بود وخیالم راخت بود چون قرار بود بانفری 150 هزارتومان وارد بشویم.چند روز بعد سید آمد اتاق ما و گفت که موافقت شصتی را گرفته است. کاملا پیدا بود که حسابی از من دلخور است. عاقبت رک مسئله را مطرح کردم. حرفش(امیدوارم درشراکت، قولت مثل طرح نباشد) مثل پتک بر سرم فرود آمد من تنها ماه آخر را نبودم او حق داشت اما من هم توقع داشتم من وشرایط من را درک کنددر جواب گفتم امیدوارم از این به بعد شرایط رفیقت را بهتر درک کنی. به همان دلیلی که در طرح فعال نبودم اینجا فعال خواهم بود.کمی صحبت کردیم وکدورت ها را کنار گذاشتیم.باغ شصتی در اوایل جاده دوهزار در نزدیکی پارچین بود یک روز همگی رفتیم سر زمین و گلخانه هایش را دیدیم چوبی اما مجکم بودند و بحاری و لوله بخاری به حد کافی داشت 5 گلخانه 1000 متری داشت که قرار شد سه تایش را کار کنیم شرط وشروط گذاشته شد و یکروز صادق و مصطفی رفتند مولوی و پلاستیک برای پوشش گلخانه خریدند من هم رفتم بازار و کود سکوسترن آهن و کود مایع زربار خریدم بذر را هم از مغازه ای در پیشوای ورامین تهیه کردیم.صادق شعله افکن مزرغه را امانت گرفت و خاک و اسکلت گلخانه ها را ضد عفونی کردیم و پلاستیک را کشیدیم.قرار بود گلخانه ها را خودمان بیل بزنیم اما علما حال بیل زدن نداشتند این بود که تراکتور کوچک باغی از باغ مجاور اجاره کردیم وبعد از پخش کود دامی زمین را شخم زدیم و شروع کردیم به جوی و پشته درآوردن. همه این کارها در اوقات فراغتمان انجام میشد. من تصمیم داشتم هرجور شده برای بهمن ماه فارغ التحصیل شوم.اما یک درس سه واحدی بسیار سخت وبسیار مهم مانده بود که آن ترم ارایه نشده بود و چاره ای برای من نماند که به صورت انتحاری آن را پاس کنم ا ن درس(بیماری های گیاهان زراعی)واستاد آن دکتر اعتباریان بود.یک روز رفتم دفترش و وضعیتم را تشریح کردم گفت خوب از من چه میخواهی؟ گفتم باید به صورت معرفی به استاد و عیر حضوری پاس کنم.لبخندی تمسخرآمیز زد وگفت فکر میکنی از پسش بر بیایی؟ گفتم استاد تمام تلاشم را میکنم. کتاب 300 صفحه ای را به من داد و گفت هروقت آماده بودی بیا دفتر من امتحان بده وقتی از دفتر دکتر بیرون آمدم اینقدر پریشان افکار بودم که پاس کردن آن درس به معجزه اجتیاج داشت.اما تنهایی وتنهایی وتنهایی بزرگترین همدم آدمی است لا اقل برای من که به آن عادت داشتم بهترین همدم بود. و من آن کتاب را در شبهایی که نوبت نگهبانی من از گلخانه بود خواندم و با نمره 14 پاس کردم که ارزش نمره 24 درس های حضوری را داشت [ دوشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۷ ] [ 5:18 ] [ بزرگ ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |