کارگاه خیال
 
قالب وبلاگ

خیلی فکر کردم که چطور ممکن است یک گروه از مردم( که کم هم نیستند) بتوانند با وجود هزاران هزار دلیل،با وجود دیدن اتفاقات جامعه و با دیدن شرایط بد زندگی خودشان و هرکسی که می‌شناسند، با وجود تحقیرها و توهین های دول خارجی و...و...و... همچنان طرفدار باقی بمانند.نه تنها طرفدار که، با شور و شوق و اعتقاد قلبی حاضر به فداکاری باشند. درک این افراد برایم بسیار سخت بود و سعی کردم با مدل سازی و تشبیه کردن به مسائل دیگر ،ریشه این منطق را بفهمم. عاقبت توانستم با استفاده از الگوی فوتبال این اندیشه را تا حدودی درک کنم.طرفداران یک تیم فوتبال( مثلا منچستر یونایتد) که عمری را در هواداری صرف کرده اند، دیگر نمی توانند از دوست داشتنش دست بردارند.میدانند این تیم، تیم چند سال پیش نیست،تیمی که قدرتمند ترین تیم کشور و حتی قاره بود،میدانند حالا توانایی جذب یک بازیکن یا مربی درجه یک یا برگزاری یک اردو یا امثالهم را ندارد میدانند عملکرد سال های آخرش شرم آور و حتی فاجعه بوده است،می‌دانند نه بازیکن های خوبی دارد و نه مربی خوبی، می‌دانندهر بار که تیم پا به میدان می‌گذارد امکان شکست های فاجعه بارش خیلی بیشتر از برد یا حتی مساوی هست و در نتیجه باید سیل توهین ها و جوک های تمسخرآمیز رقیبان را تحمل کنند می دانند لیدرهای تیم وحشی،هوچی و بی چاک و دهن هستند و برای پیش بردن یک شعار از ضرب و شتم مخالفین و حتی طرفداران مضایقه ندارند حتما برای این دوست داشتن، طرفداری و تعصب جنون آمیز در روانشناسی اصطلاحی وجود دارد اما هرچه هست اینها هرگز از طرفداری این تیم دست نخواهند کشید....و این مشکل کمی نیست

[ پنجشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۴ ] [ 1:13 ] [ بزرگ ] [ ]

ضحاک، پادشاهی است بیگانه؛نه از تبار این خاک، نه از جنس این فرهنگ.

می‌گویند عرب است و پایتختش بیت‌المقدس؛شهری که خودش در طول تاریخ، همیشه بوی نزاع و سلطه و خون داده.

او با شمشیر نمی‌آید، با فریب می‌آید.با «ترفند».و عجبا که ایرانِ اسطوره‌ای، دقیقاً از همین‌جا زمین می‌خورد.

ضحاک در آغاز، پرهیزگار است.

نمازخوان است.

زاهد است.

اما درست همان‌جا که باید، شیطان وارد می‌شود؛نه با شاخ و دم،بلکه در هیأت یک آشپز خوش‌ذوق.برای اولین بار، گوشت را وارد سفره‌ی شاه می‌کند.پرندگان بریان، خوش‌بو و وسوسه‌انگیز.و ضحاک، طعم را که می‌چشد، دیگر همان آدم سابق نیست.

قدرت هم همین‌طور است؛

اول فقط «طعمش» را می‌چشانی،بعد دیگر نمی‌شود نگهش داشت.ضحاک ذوق‌زده، آشپز را صدا می‌زند:«چه می‌خواهی در برابر این هنر؟ زر؟ مقام؟»و آشپز—که حالا می‌دانیم شیطان است—لبخند می‌زند و می‌گوید:

«فقط اجازه بده شانه‌هایت را ببوسم.»

چه پاداش ارزانی…و چه بهای گرانی.فردای آن روز، شانه‌ها زخم می‌شوند.زخم‌ها دهان باز می‌کنندو از دلِ بدنِ شاه،دو مار سیاه بیرون می‌خزند.تاریک، گرسنه، بی‌رحم.نماد ارتجاع، ظلم، و سیری‌ناپذیری.

مارها آرام نمی‌گیرند.

میل دارند به مغز.

نه هر گوشتی؛

مغز.

جای فکر.

جای فهم.

جای اعتراض.

باز هم شیطان می‌آید، این‌بار در لباس «حکیم»:«نگران نباش شاه!راهش ساده است.هر روز، دو جوان ایرانی.مغزشان را بده به مارها،تا مغز خودت سالم بماند.»و از همان روز، عدالتِ ضحاک برقرار می‌شود:قرعه می‌کشند.بی‌طرفانه.منصفانه.امروز نوبتِ کیست؟

هر خانواده خوشحال است که «فعلاً» نوبتِ ما نشد.

همه می‌گویند:

«از این ستون به آن ستون فرج است…»

اما ستون‌ها زیاد نیستند.و زمان، بی‌رحمانه سریع می‌گذرد.سالانه بیش از هفتصد مغز جوان خرجِ حفظِ مغز شاه می‌شود.در آشپزخانه‌ی دربار،دو نفر به نام ارمایل و گرمایل وجدان‌شان قلقلک می‌گیرد.نه آن‌قدر که همه‌چیز را به‌هم بزنند،نه آن‌قدر که ساکت بمانند.تصمیمی «میان‌دارانه» می‌گیرند:هر روز، فقط یک جوان قربانی شود.مغزش را با مغز گوسفند قاطی کنند.مارها متوجه نشوند.و سالی جوان نجات پیدا کنند.

اصلاحات موفق است!

مارها راضی‌اند.آشپزها خوشحال‌اند.و کسی نمی‌پرسد آن ۳۶۵ نفر دیگر چه شدند…

جوان‌های نجات‌یافته را شبانه روانه‌ی بیابان می‌کنند:

«فرار کن.

برنگرد.

آفتابی نشو.»

و این‌گونه است که

فرارِ مغزها

در شاهنامه ثبت می‌شود.

تا اینکه نوبت می‌رسد به کاوه.کاوه آهنگر.مردی که هفده پسرش خوراکِ همان مارها شده‌اند.دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.ضحاک تصمیم می‌گیرداز مردم امضا بگیردکه «من پادشاهی دادگرم».صف‌ها تشکیل می‌شود.امضا پشت امضا.سال‌ها تکرار.

اما کاوه

نه صف می‌ایستد

نه امضا می‌کند.

طومار را پاره می‌کند.

فریاد می‌زند:

«تو بیدادگری!»

و همین فریاد،حکومت را می‌لرزاند.کاوه پیشبند چرمی‌اش رابر سر نیزه می‌کند.درفشی از دل کار و رنج.درفش کاویانی.جوان‌ها یکی‌یکی می‌پیوندند.قیام آغاز می‌شود.

[ سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 4:53 ] [ بزرگ ] [ ]

....سخنانم با زندانیان گرسنه تنها از آینده و نقابی که بر آن کشیده شده بود حرف نزدم، بلکه از گذشته، زیباییها و روشنایی هایش که در تاریکی زندگی کنونیمان میدرخشید نیز سخن گفتم. برای اینکه سخنانم جنبه وعظ نداشته باشد عبارتی را از شاعری بیان کردم: آنچه را که شما تجربه کرده اید، هیچ نیرویی در دنیا نمیتواند از شما بازستاند. نه تنها تجربه های ما، بلکه با همه آنچه انجام داده ایم، همه اندیشه های بزرگی که در سر داشته ایم و از همه آنچه که رنج برده ایم، چیزی را از دست نداده ایم. گرچه همه اینها گذشته است ولی ما اینها را هستی بخشیده ایم. زیرا بودن نوعی هستی است شاید هم مطمئنترین شکل آنست. سپس در مورد فرصتهای بسیاری که به زندگی معنا میبخشد، سخن گفتم. من به رفقایم(که بی حرکت دراز کشیده بودند و گهگاه آهی میکشیدند)گفتم که زندگی بشر در هر شرایطی هرگز نمیتواند بی معنا باشد و این معنای بی پایان زندگی رنج و میرندگی، محرومیت و مرگ را نیز در بر دارد. از این انسانهای سرگشته که در تاریکی کلبه به دقت به سخنان من گوش میدادند خواستم که به بحرانی بودن وضع خود پی برند. آنان نه تنها، نباید دست از امید بشویند، بلکه باید ایمان داشته باشند که پا در هوا یی مبارزه ما از عظمت و معنایش نخواهد کاست و باید همچنان شهامت خود را حفظ کنند. به آنان گفتم که در این ساعات دشوار و مرگبار دوستی، همسری، یک مرده و یا یک زنده، یا خدا چشم به ما دوخته است و انتظار ندارد نومیدش کنیم. او امید به این بسته است که ببیند ما با سر بر افراشته رنج میبریم، نه با بدبختی و خفت و. هنر مردن را آموخته ایم.

[ یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 0:27 ] [ بزرگ ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

لینک های مفید
امکانات وب